تبلیغات
حرف های یك...



 

چند وقت است كه نمی توانم دوستت دارم....

چند وقت است كه كم دارم دوستت دارم...

چند وقت است كه نفسم دوستت دارم...

چند وقت است كه نمی دانم دوستت دارم...

چند وقت است می خواهم بگویم  دوستت دارم...

چند وقت است راه كه می روم... دوستت دارم...

چند وقت است كه انگار دوستت دارم...

چند وقت است كه قهوه را... دوستت دارم...

چند وقت است كه حتی با صبحانه دوستت دارم...

چند وقت است كه دوست دارم بگویم دوستت دارم...

چند وقت است كه وقتی كلاه به سرم می گذارم دوستت دارم...

چند وقت است كه عكس می گیرم...دوستت دارم...

چند وقت است كه حتی دارم فرو می روم و دوستت دارم...

چند وقت است كه دروغ می گویم دوستت دارم...

چند وقت است كه دورغ می گویم و دوستت دارم...

این چند روزه هیچ شعری هم نگفته ام و دوستت دارم...

چرا رهایم نمی كنی وقتی می بینی این همه گیر كرده ام و دوستت دارم...!

پس این همه عاطفه ی سركوب شده م را ... دوستت دارم...

وفتی می گویم دوستت دارم خیالم راحت می شود كه دوستت دارم...

چقدر خوب است كه می فهمی دوستت دارم با این همه كه از دستت در می روم و دوستت دارم...

كاش می شد اینجا... توی این سرویس عكس سرم را می گذاشتم روی صفحه كلید كامپیوتر و داد می زدم... زار می زدم... دوستت دارم... به اندازه تمام عكسهای قشنگی كه دیده ام... دوستت دارم...

كاش وقتی می گویم دوستت دارم فقط من را نگاه نكنی و دوستت دارم...

تو هم لبخند بزن و بگو من هم دوستت دارم...

و كاش زوب می شدم... یا ذوب می شدم... یا حتی ظوب می شدم....

 


+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر 1388 ساعت 01:29 توسط سهیل نظرات |